وقتی آدم دست و دلش به زندگی نمی رود   

 

   حسرت بعضی چیزا تا دنیا دنیاست رو دل آدم می مونه.

   مثل خواب صبح یک روز تعطیل وقتی زودتر از روزهای معمولی بی دلیل بیدار میشی و دیگه خوابت نمیبره.

   مثل بربریِ داغی که دست کسی می بینی و دلت غش میره برای کندن یه تیکه ازش و او بی تعارف از کنارت می گذره.

   مثل لباسی که پشت ویترین می بینی و فردا که میای بخریش دیگه نیست.

   مثل مهمونی ای که صدای آهنگش داره دیوونه ات می کنه.

   مثل شنیدن بوی عطری از یه رهگذر، که هرچی با خودت کلنجار میری روت نمیشه بپرسی ازش مارکش چیه؟

   مثل آهنگی که یه بار اتفاقی به گوشت می خوره و میشینه ته دلت و دیگه هیچ کجا پیداش نمی کنی.

   مثل یادگاری ای که گمش می کنی.

   مثل یک بغلِ ساده وقتی یک چیزِ قلمبه ته گلوت گیر کرده.

   مثل حرف هایی که هزار بار تمرینشون می کنی و نمیشه، نمیذارن یا نمی تونی بزنیشون.

   مثل حرف هایی که یک عمر منتظرشونی و نمی شنوی.

   مثل دیدن کسی که دلت براش تنگ شده و جرات نمی کنی ببینیش؛ می ترسی نخوادت؛ می ترسی بیشتر بخواهیش. 

   مثل هزار چیز دیگه ...

   مثل هزار چیز دیگه ای که حسرتش تا دنیا دنیاست به دل آدم می مونه ...

لینک