به خاتمی   

 

روزگار غريبي است. روزهاي سخت. روزهاي «چه كنم؟».

اين روزها بوي خدا حافظي مي دهند. انگار چيزي وسط گلويم گير مي كند. ومطمئن هستم در گلوي تو هم.

 

اين روزها آدم دلش مي گيرد. دلش تنگ مي شود. شايد اين دلتنگي براي تو نيست. براي آنهمه هيجان است كه در اميدواري بي حد و مرز تو خلاصه مي شد. نه دلتنگي فقط براي توست.  

 

انگار اين روزها تو هم خسته اي. بي حوصله اي. هر روز سعي مي كني لبخند بزني. اما فكر مي كنم كه تو هم به اندازه من خسته و بي حوصله شده اي.

 

هيچوقت اينطور نبوده ام. لا اقل تا اين حد دچار بلاتكليفي نبوده ام. اين سردرگمي از بدعادت شدنم است. عادت كرده ام به تو. به بودنت. عادت كرده ام غر بزنم، آنهم فقط به تو. غر بزنم كه چنين گفتي و چنان شد! انگار مسووليت تمام كارها بعهده شخص تو بوده است. هميشه بيش از نيمه خالي ليوان را ديده ام.

مطمئن هستم بعد از تو به هر چيزي و به هر كسي سخت مي توانم عادت كنم و شايد هرگز نتوانم.

 

چقدر زود مي گذرد. چقدر زود گذشت.

چقدر از پشت آن قاب شيشه اي به رويم لبخند زدي.

چقدر دل خوش كردم به خنده هايت.

چقدر دلم تنگ مي شود براي اين هشت سال.

چقدر دلم برايت تنگ مي شود ..........

 

 

لینک