بی عنوان   

 

 

خيلي سخته بعد از چند ماه كه حوصله هيچ كاري رو نداشتي و سروقت هيچ كاري هم نرفتي، يه دفعه بيايي و مثل قبل شروع كني. راستش اصلاً نميشه مثل قبل بود.

 

احساس ميكنم از پنج ماه قبل كه آخرين بار اينجا اومدم و از خستگي هام گفتم تا حالا كه دارم اينا رو مينويسم، كلي فرق كردم. اساسي عوض شدم! البته همه دورو بريام ميگن فكر ميكني تغيير كردي وگرنه همون ... هستي كه قبلاً بودي!

 

واقعيت اينه كه هرچي بيشتر از روزاي عمرم ميگذره، خيلي از حساسيت هام كم ميشه. كمتر عكس العمل نشون ميدم. اينجوري بگم كه زندگي به نظرم راحت تر شده. اصلاً دوست ندارم به سختي ها و مشكلات فكر كنم. در حقيقت تازگي ها اصلاً ديگه بهشون فكر نميكنم و خيلي زود بهشون عادت ميكنم و جزئي از زندگي روزمره ام ميشه. اين باعث شده خيلي از حالت هاي استرسي همراه با افسردگيم كم بشه.

 

اين مدت با وجوديكه همه روزهام رو و بخصوص لذتهاي زندگيم رو به خاطر درس خوندن به خودم حروم كردم و نسبت به هزينه اي كه از عمرم كردم نتيجه دلخواهم رو نگرفتم، ولي الان اصلاً ناراحت نيستم. شايد اگه سال پيش اين موقع بود و يا حتي هفت هشت ماه قبل بود، به كل قاط ميزدم و تا مدتها به حال اولم بر نمي گشتم.

نمي دونم چي شد كه يه دفعه دچار اين دگرديسي عظيم شدم! شايد تاثيرپذيري از دوستان صاحب نظرم و يا محيط كار و يا افراد جديدي كه باهاشون آشنا شدم دليلش باشه. ولي به هرحال من از اين نظر رضايت كامل دارم!

(نمونه بارزش پستيه كه چند وقت پيش درباره يكي از دوستام كه خيلي منو رنجونده بود نوشتم،اون موقع تا هفته ها خواب و خوراك و آرامش نداشتم ولي چند روز پيش وقتي داشتم پايان نامه ام رو ورق مبزدم ديدم كه پايان نامه ام رو به اون دوستم تقديم كردم.اولش دلم كمي گرفت اما كمتر از سي ثانيه بعد همه چي يادم رفت. يعني اصلاً ككم هم نگزيد! فقط ته دلم يه فحش كوچولو بهش دادم!)

 

روز اول عيد تا چند دقيقه ديگه تموم ميشه. شايد هيچ سالي به اندازه امسال من در آرامش نبودم. موقع تحويل سال اونايي كه دوستشون دارم كنارم بودن. اين اتفاق هميشه براي آدم پيش نمياد.

تنها چيزي كه نگرانم كرد اين بود كه با وجوديكه من خيلي خوشحال بودم، بهترين دوستم خوشحال نبود. حالش گرفته بود. اونايي كه ميدونم دوستش دارن و بايد تو اين موقعيتي كه داره دركش كنن.........! در يك كلام موقع سال تحويل تنها بود و مطمئناً غمگين. همون موقع يعني سر سال تحويل براش دعا كردم، چون هيچ كار ديگه اي از دستم بر نمي اومد. الانم دو نعمت بزرگ رو از خدا براش ميخوام: خوشبختي و سلامت روحي و جسمي.

 

 

پ ن 1: مدت طولانيه كه به وبلاگ خودم و دوستام سر نزدم. دليلش درس داشتن و وقت نداشتن نبود. دليلش در درجه اول بيحوصلگي خودم كه يواش يواش داره مزمن ميشه و در درجه دوم نداشتن يه كامپيوتر شخصيه!

 

پ ن 2: خودمم تعجب ميكنم دو هفته مونده به عيد، امتحانم رو با تمام وجود خراب كردم و الان عين خيالمم نمياد!

 

پ ن 3: سال نو مبارك!  

 

لینک