( ؛   

 

هيچ چيز با گذشت زمان آسون­تر نمیشه
من خسته تر میشم و تنهاتر
و پذيرش چيزها آسون­تر میشه
همين

 

لینک
   خونه تکونی   

سال نو مبارک!

گاهی حال خودم رو هم نمی فهمم. دیشب تموم وسایلمو ریختم به هم تا مرتب کنم. خونه تکونی کوچولو. برای خودش شهر شامی شده بود. باورم نمی شد که این همه خرت و پرت داشته باشم. صدها روزنامه­ی تاریخ گذشته­ای که نمی دونم چرا اونارو دور نمی ریزم. شاید چون دلم نمیاد. هرکدومش برام چیزی رو زنده می کنه. یا شایدم فکر میکنم شاید یه روزی از مطالبش استفاده کنم. چندتا دفترچه خاطرات. تموم شب رو  غرق اونا بودم. هر صفحه ای رو که می خوندم انگار اون روز و اون اتفاق از گوشه­ی ذهنم شفاف جلوی چشمانم میومد. روزهای سخت ولی شیرین گذشته­های من یا شایدم شیرین ولی سخت!

 دلم تنگ میشه برای خودم. برای اون روزا و شبایی که از عظمت و بزرگی و تنهایی وحشت شیرینی داشتم. تمامش سرمستی بود و شوریدگی. الان دیگه اونجوری نیستم. یه جورایی زندگیم یکنواخت شده! هیچ عطشی برای هیچی ندارم. برای دانستن و فهمیدن. برای یاد گرفتن و حتی زندگی کردن...

دیشب خیلی جاها به حماقت های بچه گانه ام در اون روزها رسیدم. باورم نمی شد که من بودم که چنین کارهایی می کردم! از دست خودم عصبی شدم و اصلاً بهش نخندیدم!

در حال حاضر از یک جهت خوشحالم. از این جهت که حس می کنم نسبت به اون موقع خیلی فرق کردم. اینکه خیلی بالا اومدم. در یک کلمه بزرگ شدم. اینا برام یادآور این موضوعه که چطوری بودم و چطوری شدم. هنوز در نگه داشتن یا نداشتن خاطراتم تردید دارم. دلم نمی خواد که دیگه بخونمشون.

تمام عکسامو از آلبومام بیرون کشیدم و یک دل سیر تماشا کردم.  تمام روزهام مروری شد . یاد تموم کسایی رو که روزگاری در کنارم بودند و حالا نیستند زنده شد.

همه آخر سال خونه تکونی میکنن. من تازه حالا یادم افتاده!

 آخر سال وقت تحلیل خودم از کارهام و رفتارهام رو نداشتم.حالا دارم این کارو میکنم.

 خیلی چیزها باید اتفاق می افتاد که نیفتاد. نمی دانم شاید سال جدید تکلیف خیلی چیزها رو مشخص کند. خط سیر زندگی ام رو عوض کند. شاید راه برای هدف هام باز بشه یا اینکه دوباره باید پی اهداف جدیدی برم!

زندگی می گذره. سال بعد و سال های بعد هم می آیند. فقط دلم می خواهد آخر سال که دوباره میخوام همه چی رو مرور کنم دیگه این حالو نداشته باشم!

لینک