ياد ها   

دلم هوای خیلی چیزها رو کرده. چیزهایی که دیگه تموم شده. هر وقت هم از این و اون می شنوم دلم می گیره. چقدر زود تموم شد. انگار همین دیروز بود.

دلم برای سه راه مسکن، در و دیوار کلاسا ، برای دانشگاه ، برای سلف و چایی های دور هم با بچه ها، بیمارستان، کشیک ها، بیخوابی ها خیلی تنگ شده. خیلی زیاد.

یعنی کسی می تونه بفهمه این خیلی زیاد یعنی چقدر!

دلم برای همه ی بچه ها تنگ شده.  همه ی کسایی که در اون روزها در کنارشون بودم. در کنارم بودند. هفت سال! کم نیست. هنوز گاهی حس می کنم یه چیزی رو اون جاها جا گذاشتم. چیزی که خودم هم نمی دونم چیه ولی خیلی برام آشناست...

هنوز لذت اون شب هایی که بیدار می موندم و با خودم سر و کله می زدم رو جای دیگه ای نتونستم تجربه کنم.

لذت خوندن کتاب هایی که بی اونکه من بخوام ، دلم رو آشوب می کرد.

لدت اون لحظه های نابی که نصیب هر کسی نمی شه. اون احساساتی که به هر کسی داده نمی شه.

 از اون روزها فقط برام خاطره هاش مونده و خواهد موند.

به اضافه ی تصویری از خودم که در لابه لا ی اون روزها پیدا کردم .

سه روزه که افتادم به جون آلبوم عکسام. تک تکشون رو که نگاه میکنم، منو میبره به جاهایی که خیلی وقته فراموششون کردم...

به هر حال گذشت و می گذره و خواهد گذشت. در این مدت بعضی چیزها رو فراموش کردم ولی بعضی ها رو هرگز.

 

 

لینک
   ضرب المثل   

 

دوتا ضرب المثل هست که من خیلی خیلی دوستشون دارم و میخوام تا اونجایی که میتونم بهشون عمل کنم:

 

1-      دست بالای دست بسیار است.

2-      هر چی که عوض داره، گله نداره!

 

لینک
   دو نقطه دی   

 

گاهی نمیشه به زور خودت رو راضی کنی تا چیزی رو دوست داشته باشی. مخصوصاً اگه اون رو زیاد نشناسی. وقتی اوضاع خراب تر میشه که به راحتی هم از همون چیز بدت نیاد، یا حسی به اون نداشته باشی.

این چند روز به شدت درگیر این حس بودم. از یه طرف نمی تونستم به بعضی چیزها مثل بقیه آدما خودمو نزدیک کنم و از طرف دیگه باز مثل بعضی های دیگه نمی تونستم بی احساس باشم.  درست عین اینکه توی یه برزخ گیر افتاده باشی.

می دونم این ها همه از این حس بی اعتمادی شدیدیه که این مدت نسبت به خیلی چیزها پیدا کردم. گاهی چیزهایی می شنوی و می خونی و می بینی که سرت سوت می کشه. طوری که به راست بودن این دنیا هم شک می کنی!

 

لینک