گريه رو دوست دارم ولی...   

 

" اشکش در مشکشه" ، این یه چیزی تو مایه های ضرب المثله که بصورت تمام و کمال در مورد من یکی صدق میکنه.

یادمه از وقتی که خودم رو شناختم، تنها کاری که خیلی خوب و استادانه تو زندگیم انجام دادم و میدم، خوب گریه کردنه!

همیشه هرچی که نمی تونم به زبون بیارم، به یه بغض و غیظ فروخورده تبدیل می کنم، تا اینکه با ترکیدن بغضم، بالاخره از پا در میام. همه حرفا رو به اشک تبدیل می کنم. گریه می کنم به جای حرفی که نمی تونم به تمامی بزنمش.

به پهنای صورت گریه کردن رو بدون احساس کمترین خجالت دوست دارم. اما نه گریه کردن بخاطر یه مسأله بی اهمیت، یا بخاطر پستی یه دوست، یا بخاطر بی وفایی یه بظاهر معشوق، یا حتی بخاطر اونچه که در محدوده زندگی فردی ام میگذره، بلکه بخاطر خیلی چیزای بزرگ دیگه که نه می تونم ابرازش کنم و نه می تونم کمکی به حلش بکنم.

 

دلم از این میسوزه که سر هر چیز بیخودی و کوچکی اشکم در میاد، اینو دیگه دوست ندارم!

 

نمی دونم کدوم شاعر شیر پاک خورده ای این شعرو گفته که ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه من اینو سر لوحه خودش قرار داده!

 

               کلامی که نتوانی اش گفت راست

                                  

                                        به غیظ فرو خورده تبدیل کن!

 

 

 

پ ن : از خودم بدم میاد! حال تهوع بهم دست میده! روز 4 شنبه تو محل کارم وقتی که اصلاً جاش نبود! و جلوی کسی که اصلاً آدمش نبود!، زدم زیر گریه، تا دیشب هم مدام و بیخودی اشک از چشمام سرازیر بود! لعنت به این ضعف نفس ..... 

 

 

 

 

لینک
   چينی   

 

دوستی رو نمی تونی یه بار به خطر بندازی و باز انتظار داشته باشی که شکل و محتوایی مثل روزای قبل از خطر داشته باشه.

 

چیزی، قطعاً خراب میشه،

چیزی، قطعاً فرو میریزه،

چیزی قطعاً دگرگون میشه.

چیزی _ به عظمت حرمت _ که بازسازی و ترمیم اون بسیار سخت تره از ساختن چیزی نو ...

 

 

نمی تونی انتظار داشته باشی که یه کاسه چینی از دستت ول بشه، خرد بشه، صد تیکه بشه و چند وقت بعد همون کاسه چینی اول بشه!

 

تو ارتباط هام و دوستی هام همیشه سعی کردم در سخت ترین شرایط و دشوارترین لحظات، این کاسه چینی رو از دستم رها نکنم ولی در مورد یکی بالاخره این اتفاق افتاد، اگرچه بهترین دوستم نبود ولی می تونم بگم از دوستای تأثيرگذار توی زندگیم بود ...

روزای اول خیلی عصبی بودم، خیلی بی قرار، دلم براش پر میزد، دوستش داشتم ولی دیگه نمی تونستم پا روی غرورم بذارم. تحمل کردم ...

خدا عجب قدرتی به آدم میده، خیلی تعجب میکنم، اصلاً باورم نمیشه، با وجودیکه امروز در حد کمتر از چند ثانیه حضورش رو احساس کردم، اصلاً دلم براش تنگ نشد، اصلاً دیگه دوستش نداشتم ...

فقط دلم برای خاطرات شیرین گذشته ام تنگ شد.

 

حالا اگه دوباره دوستی ما از سر گرفته بشه!، هیچ انتظار نداشته باش یه کاسه چینی سالم ببینی ...

 

لینک
   زندگی رسم خوشايندی است...   

 

 دلم میخواد از این به بعد آدم خوشحالی باشم! خوشبخت باشم.

تصمیم گرفتم صبح زود از خواب بیدار بشم و برم پیاده روی. دلم میخواد به زندگی یه طور دیگه نگاه کنم، اصلاً دلم میخواد عاشق بشم! یه جور زندگی کردن با لذت. اون وقته که احساس میکنم همه چیز رو می تونم تغییر بدم، همه آدما رو ببینم و همه آدما رو حتی بدترینشونو در جهت پیشرفت خودم موثر می بینم. حتی علاقه ام به آدما از یه جنس دیگه ای میشه. یه جنس لطیف و مرغوب!

 

حنماً اون وقته که میشه احساس کرد کلمه زندگی به معنای خودش میرسه. همه میگن زندگی قشنگه! راست راستی جرأت میخواد جلوی این همه فقر و بدبختی و این همه آدم های گرفتار و غمگین و این همه بیماری و فلاکت و گرانی و ... و هزار پستی و بلندی دیگه این دنیای بی سروته وایستی و بگی :

                   زندگی رسم خوشایندی است...

 

پ ن: اول که داشتم اینو می نوشتم mood ام خیلی بالا بود، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که زدم اون کانال!

 

لینک
   يک قصه   

 

یکی بود. یکی نبود. یه دختر کوچولو بود که کمی مهربونیش با همسن و سالاش فرق داشت. اون همه رو دوست داشت. حتی اوناییکه باهاش بد بودن! اگرچه تو ظاهر خیلی نشون نمیداد!

اون دختر کوچولو یه مشکل بزرگ داشت.  مشکلش این بود که اینقدر دیگران رو دوست داشت که دیگه جایی و وقتی براش نمیموند که یه کمی هم خودشو دوست داشته باشه! به خاطر همینم در حین رضایت از دوست داشتن دیگران، احساس میکرد مغبون شده!

همه بهش یادآوری میکردن که باید تو کارات تعادل رو برقرار کنی اما دخترک نمی تونست نه اینکه نخواد ها! نه! میخواست ولی نمی تونست! به هر حال همونطوری روزگار رو گذروند تا...

 

دخترک حالا بزرگ شده.  حالا تو مسیر زندگیش به یه جایی رسیده که باید انتخاب کنه! خودشو یا مثل همیشه دیگران رو؟ خیلی سخته تصمیم گرفتن!

 

قصه ما به سر نرسید!

 

 

لینک