روزهای خیلی کمی توی زندگیم بوده که می تونم بگم جزو بدترین روزای عمرم هستن.

امشب دوباره تجربه اش کردم.

دلم به اندازه یه کوه غصه داره. شاید به اندازه ای که من ناراحتم، ارزش نداره! ولی من ناراحتم...

و بسیار خسته...

و بسیار دلتنگ...

نمی دونم چرا هربار یه مشکل بسیار ناراحت کننده برام پیش میاد یه دفعه می بینم تنهای تنهام... :(

لینک
   تو خود حدیث مفصل بخوان ...   

 

تولدم مبارک!!!!

پ ن 1: بعد از 6 ماه دوباره سیگار کشیدم و الان سرم درد میکنه!

پ ن 2: واقعاً و از صمیم قلب حس میکنم این روز با بقیه روزای زندگیم هیچ فرقی نمی کنه!!

لینک
   پایان یکروز تلخ   

 

   وقتی که با هم حرف نمی‌زنیم، یا وقتی که حرف‌هایمان را به هم نمی‌زنیم، "صمیمیت" خود بخود دیگر نیست.

  امروز، روز تولد من بود و فقط خودم می دونم (نه خدا!!!) چه حالی داشتم و چقدر دلم گرفته بود و چقدر دلم می خواست تنها نباشم...

 

 

لینک
   من   

 

  و امروز شکستم، با تمام وجود ...

  و حالا منم، زنی تنها ...

 

لینک
   age!   

 

    امروز دوستم می گفت: فکر نمی کنی دچار پدیده aging شدیم؟؟

    حالا که دارم فکر می کنم می بینم راست میگه!

    همه چی داشت خوب پیش می رفت که یهو به خودم اومدم و دیدم بزرگ شدم!

    نمی خوام! دوست ندارم!  ناراحت

 

لینک
   :(   

 

   وقتی تو وجودت احساس ضعف میکنی، شوخی های دیگران ناراحتت میکنه. ناراحت

   لعنتی!

   پ ن : اینجا کرمانشاه است ساعت 11 شب روز 28 آبان!

            اینو نوشتم که تا جاییکه ممکنه یادم بمونه!! عصبانیعصبانی

 

لینک
   وقتی آدم دست و دلش به زندگی نمی رود   

 

   حسرت بعضی چیزا تا دنیا دنیاست رو دل آدم می مونه.

   مثل خواب صبح یک روز تعطیل وقتی زودتر از روزهای معمولی بی دلیل بیدار میشی و دیگه خوابت نمیبره.

   مثل بربریِ داغی که دست کسی می بینی و دلت غش میره برای کندن یه تیکه ازش و او بی تعارف از کنارت می گذره.

   مثل لباسی که پشت ویترین می بینی و فردا که میای بخریش دیگه نیست.

   مثل مهمونی ای که صدای آهنگش داره دیوونه ات می کنه.

   مثل شنیدن بوی عطری از یه رهگذر، که هرچی با خودت کلنجار میری روت نمیشه بپرسی ازش مارکش چیه؟

   مثل آهنگی که یه بار اتفاقی به گوشت می خوره و میشینه ته دلت و دیگه هیچ کجا پیداش نمی کنی.

   مثل یادگاری ای که گمش می کنی.

   مثل یک بغلِ ساده وقتی یک چیزِ قلمبه ته گلوت گیر کرده.

   مثل حرف هایی که هزار بار تمرینشون می کنی و نمیشه، نمیذارن یا نمی تونی بزنیشون.

   مثل حرف هایی که یک عمر منتظرشونی و نمی شنوی.

   مثل دیدن کسی که دلت براش تنگ شده و جرات نمی کنی ببینیش؛ می ترسی نخوادت؛ می ترسی بیشتر بخواهیش. 

   مثل هزار چیز دیگه ...

   مثل هزار چیز دیگه ای که حسرتش تا دنیا دنیاست به دل آدم می مونه ...

لینک
   PMS   

 

    همش بی دلیل(!) غمگین میشم و بی حوصله م و دلم نمی خواد از خونه بیرون برم ...

    اشکام بند نمیان ...

    احساس میکنم همه چیزای خوبی که داشتم، از دستم رفته!

    به فنجان قهوه م نگاه میکنم که یه ذره شو خوردم و سرد سرد شده ...

    و به زیر سیگاری که بعد از 6 سال، تازه 3 ماهه از جعبه ش در آوردمش و حالا تلمبار شده از ته سیگار ...

    خودمو دلداری میدم و با بغض به خودم میگم: نه؛ دلیلش فقط  PMS ه !!

    پ ن : این روزا رو می تونم اینطوری هم توصیف کنم: هر سی روز ماه برام PMS ه.گریه

لینک
   دنیای این روزای من ...   

 

      حالم بهتر شده،

     اینجوری بگم : حالم خوبه، اما دلم تنگِ اون روزایی شده که می تونستم از ته دل بخندم ... ناراحت

 

لینک
   :x   

 

   آاااااااااااااااااااای!

   مگه عمر باهم بودنمون چقدره که یه روز با خسته بودنت هدرش میدی یه روز با پریود شدن مغزت!!!  چشمک

 

لینک
       
    و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

    وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

    و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

    به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر،
    هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

   تقصیر از ما نیست؛

   تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.
                                                                                    دکتر علی شریعتی
 
لینک
   و این منم ...   

 

    از امروز تا اطلاع ثانوی دیگه "وقف عام" نیستم و فقط و فقط مال خودمم!

    همین!

 

 

لینک
   آخرین حرف این ماه لعنتی   

 

     خیلی سخته هزاران بار دلت را بشکنند و با یک معذرت بخواهند سر و تهش را هم بیاورند و تو مجبور باشی قبولش کنی و زیر لب زمزمه کنی هرگز نمیبخشمت...
لینک
   دوستی قرارداد نیست!   

 

  درسته که برای دوست داشتن باید بهایی پرداخت بشه و بقولی باید هزینه داد ولی دو تا سوال اینجا هست: 

   1- چقدر باید هزینه داد؟؟

   2- طرف مقابلت راضیه همچین هزینه ای بکنی؟؟!!

لینک
   روزی برای تو   

 

    از ته ته دل این جمله ها رو دوست و باور دارم ولی ...ناراحتمتفکر

   "هر کاری که می‌کنی، امروز در هر جا که هستی، دنبال چیزهایی باش که دوست داری.

   به دنبال فناوری‌ها و اختراعاتی باش که دوست داری. دنبال ساختمانی باش که دوست داری.

   دنبال ماشین ها، جاده‌ها، کافه‌ها، رستوران‌ها و فروشگاه‌هایی باش که دوست داری.

   در خیابان یا در فروشگاهی قدم بزن، فقط با قصد پیدا کردن تمام چیزهایی که دوست داری.

   به دنبال ویژگی‌هایی باش که در افراد دیگر دوست داری.

   به دنبال هر آنچه در طبیعت دوست داری باش ؛پرندگان، درختان، گل‌ها، بوی گل‌ها و رنگ‌های موجود در طبیعت.

   آنچه را دوست داری ببین.

   آنچه را دوست داری بشنو.

   و در مورد هرچه دوست داری حرف بزن."  

                            برگرفته از کتاب:  قدرت؛ نوشته :راندا برن 

لینک
   سفرنامه باران   

 

 آخرین برگ سفرنامه ی باران، این است:

که زمین چرکین است ...

محمد رضا شفیعی کدکنی

    پ ن : امروز دو قطره بارون اومد.. منم که دلم همچنان گرفته، یاد این شعر افتادم...


لینک
   من یه فرشته ام!   


  گفت : میدونی تو یه فرشته ای؟؟!! قلب

  فکر کردم ... فقط لبخند زدم!! از خود راضی

  هستم؟؟!! متفکر

 

لینک
   طلب   

 

   ١۵سال با یه خاطره تلخ زندگی می کنی و منتظری یه وقتی طرفتو ببینی یا باهاش حرف بزنی و از خاطرت با اون بگی، به این امید که بهت یه توضیح خشک و خالی بده و مرهم بذاره روی زخم کهنت! یا در اوج به خرج دادن مرام ازت عذر خواهی کنه! از خود راضی

  اما وقتی تعریف می کنی، طرف اصلاً یادش نمیاد که همچین اتفاقی هم افتاده بوده .. وای چه دردی داره! عصبانی

   ببین امشب من چه حالی شدم! ناراحت


لینک
   بحران و ادامه بحران!   

  اینکه آدم بتونه در اوج فشاری که بهش وارد میشه و زمانی که همه درا به روش بسته میشه، خونسرد و منطقی و حساب شده عمل کنه، چند قدم تو زندگی از بقیه جلو تره.

   تفاوت بین آدمای بزرگ، که پله های ترقی رو می تونن راحت تر و سریع تر طی کنند، در چنین جاهایی مشخص میشه. در اوج بحران های مختلف که افراد معمولی کنترل ذهنی و تمرکز خودشون رو از دست میدن و در اوج استرس و تنش هستن، اگه آدم بتونه فکرش رو روی راه های موجود برای رها شدن از مشکلات و بن بست ها متمرکز کنه، هم آرامش می گیره و هم جلو می افته.

  نمی دونم این توانائی ها ذاتی هستن یا اکتسابی. ولی به نظرم پیدا کردن این توانایی ها در زندگی روزمره بسیار مهم و حیاتیه. توانایی غلبه بر استرس و احساساتی که باعث بلوک شدن کامل منطقت میشه و استفاده از فکر جز امتیازاتیه که هر کسی نداره و به دست آوردنش تمرین زیادی میخواد.

  با وجودیکه همیشه به خودم افتخار میکنم که این توانایی رو دارم، اما این روزا عجیب دلم نمیخواد ازش استفاده کنم! ناراحت از اینکه ناراحتم، خوشحالم! نیشخندو دوست دارم این حس مازوخیستیم مدتی ادامه پیدا کنه، جالبه که این غمگینی که کاملاً روی روان و جسمم هم تاثیر گذاشته، داره برام خوشایند میشه و دلم نمیخواد از دستش بدم!!تعجب

  پ ن: امروز این جمله فلسفی " از اینکه ناراحتم، خوشحالم! " رو به دوستم گفتم! تا موقع خواب 8 تا sms داد که یه وقت فلوکسیتینت رو قطع نکنی! بیچاره میشیم!خنده


لینک
   من (2)   

 

  آدم ها روانی عجیب دارند. علاقه خاصی به واکاوی این روان دارم. دوست دارم هر از گاهی تنهایی بنشینم و خودم را و روانم را مثل قطعات یک پازل از هم جدا کنم تا ببینم چه دارد. تا ببینیم کجایش زخمی دارد که این همه آزار دهنده می شود برایم. کجایش هنوز ناشناخته است. کجایش تا به حال پر نشده و بلا استفاده مانده است. کجایش را لازم ندارم و می شود دور انداختش. این روزها آن قدر اتفاقات و تغییرات زیاد بوده اند، آن قدر در حال دگردیسی و تحول بود که به هیچ عنوان نمی توانم تحلیلش کنم.

 خیلی دلم می خواهد یک بار گوش کنم به حرف های این کودک درون، که این قدر مظلوم به گوشه ای رانده شده است. از تحلیل خودم و رفتارهایم کمی آرام می شوم...

لینک